|
|
سه سالگي ! |
|
|
... و « كوه نوشت » سه ساله شد !
در صفحه هاي تقويم ، روزهايي هستند كه متفاوتند . ايامي كه بهانه مي شوند تا شروعي را به ياد امروز بيستم دي ماه است و تقويم غير رسمي روزشمار زندگي ام مي گويد كه 20 دي ، سالروز آغاز بخشي از من است ، بخشي از من به نام «كوه نوشت » . من 33 سال دارم و اين بخش از من امروز تازه سه ساله مي شود . «كوه نوشت» 30 سال از من كوچكتر است ! از امثال مني كه به زعم عقل كل ها فقط سه دهه سعي و خطا و جواني كرده ايم !! هر چه هست و نيست ، امروز يادآور روز آغاز اوست و روزي متفاوت! روزي كه ساقه واژه هاي حرفهاي نا تمام من با لمس حروف سرد صفحه كليد ، گل داد و بخشي از من سبز شد ! ... و خلاصه اين سالروز بهانه اي شد كه دفتر بخشي از خودم را با حوصله تر ورق بزنم . پست پست ، حداقل يكسال گذشته را مرور كردم . عقربه هاي كند شب برفي حوصله داد تا اغلب كامنت هاي اين مدت را نيز بازخواني كنم ، خصوصي و عمومي . ذهنم را نيز به كوچه هاي 12 ماه گذشته روان كردم . شميم مكتوبات و عطر گفت و گو ها در مشام خاطراتم مي پيچيد . و در اين ميان ، خطوط و كلامي بودند انتقادي كه به طعنه هايي تيز و تند ، اينگونه حدّم مي زدند : " ببند اين دكان را ! رويكرد شخصي را رويكرد روابط عمومي كن و خلاص ! كه چي هي اخبار اينجا و آنجا را كپي پيست مي كني ؟ عكست عين خودت تكراري شده ، خودت كه ول كن ميز نيستي لااقل عكست را عوض كن ! نفع خود مي بري و زحمت ما مي جويي ! كوه نوشت نه كه نوشت ! شعبان بي مخ كه لياقت مسئوليت ندارد ! اي نان به نرخ روز خور ! لمپن ! جيره خور دولت ! اي جوينده آب و نان و اعتبار ! سانسور چي ! تخريب چي ! ميرزا حسين خان راپورتچي ! شتر گاو پلنگ ! بگو لجن زار نه كامنتينگ ! گوشمالي لازم داري ! ..."
خدايا من چه كرده ام ؟!! گيج شدم ، مبهم و غريب ، كيلومترها در اتاقم راه رفتم ، ناگهان كج شدم ،حتي نزديك بود كوه نوشت از دستم بيافتد !! ... جاي شما خالي با آئينه گفتگو كردم ! پرسيد : تو هنوز هماني هستي كه مي خواستي خورشيد را با دست بگيري !! گفتم : هستم ! گفت : پس خسته و دل شكسته نشو از شرح حال ها و نقدها ، مثل قصه هاي قديمي پايان خوب داشته باش ! فرياد بزن : اي روزهاي خوب و بد كه در راهيد ! اي روزهاي سخت ادامه ! اي آفتاب گمشده درمه ! هر چند دردهاي من نگفتني ، شكوه هاي من نهفتني است ، اما من مثل هر روزم ، با آن نشاني هاي ساده ، با همان امضا ، همان نام . برگ هاي من به اميد ويراني مرزهاي آفتاب و دل و به شوق چشم هايي مهربان ، هر صبح به ميزباني كوه ها و كوه نوشته ها ، تازه مي شوند !
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:3  توسط حسين رضايی |
|
||


بياوريم يا پاياني را ، تولدي را يا مرگي را !